مركز اطلاعات و مدارك اسلامى
426
فرهنگ نامه اصول فقه ( فارسى )
حقيقت شرعى وضع لفظ براى معناى خاص توسط شارع حقيقت شرعى ، از اقسام حقيقت عرفى خاص بوده و در جايى است كه شارع لفظى را براى رساندن معنايى وضع مىكند ؛ براى مثال ، مكلف از لفظ صلاة ، صوم و حج معانى شرعيهاى را مىفهمد كه اين معانى ، حادث و جديد بوده و اعراب قبل از اسلام ، آن الفاظ را در اين معانى به كار نمىگرفتند ؛ حال اين سؤال پيش مىآيد كه آيا شارع اين الفاظ را بدون نصب قرينه و به وسيله وضع تعيينى ، براى آن معانى خاص وضع نموده است ، يا اينكه اين الفاظ بعد از اسلام ، از معانى لغوى خود ، با نصب قرينهاى و به وسيله وضع تعينى ، به اين معانى جديد نقل داده شده است . اصوليون در اين باره اختلاف دارند ، ولى مشهور معتقدند شارع اين الفاظ عبادات را براى اين معانى ، به وضع تعيينى و بدون قرينه وضع نكرده است ، چون اگر چنين بود حتما در تاريخ ثبت مىشد و به ما هم مىرسيد . مشكينى ، على ، اصطلاحات الاصول ، ص 117 . ولايى ، عيسى ، فرهنگ تشريحى اصطلاحات اصول ، ص 189 . مظفر ، محمد رضا ، اصول الفقه ، ج 1 ، ص 42 . محمدى ، على ، شرح اصول فقه ، ج 1 ، ص ( 93 - 90 ) . فخر رازى ، محمد بن عمر ، المحصول فى علم اصول الفقه ، ج 1 ، ص 298 . فاضل لنكرانى ، محمد ، كفاية الاصول ، ج 1 ، ص 125 . آخوند خراسانى ، محمد كاظم بن حسين ، كفاية الاصول ، ص ( 36 - 35 ) . حقيقت صيغه امر انشاى بعث اعتبارى و . . . درباره حقيقت صيغه امر و معانى آن اختلاف وجود دارد ؛ برخى از متأخران معتقدند هيئت افعل براى انشاى بعث و تحريك اعتبارى وضع شده است ، اما آنچه داعى و محرك براى انشاى بعث و تحريك اعتبارى است اين است كه مأمور به يا مبعوث اليه در خارج تحقق پيدا كند و در اين موارد استعمال ، حقيقى است و هيچگونه شائبه مجاز در آن وجود ندارد ؛ اما در موارد تعجيز ، تسخير ، تهديد ، تمنى و ترجى و غيره ، استعمال هيئت افعل مجازى است ؛ به اين بيان كه در اين موارد نيز هيئت افعل در بعث و تحريك اعتبارى استعمال شده ، اما درعينحال ، روى بعث و تحريك اعتبارى توقف نكرده است بلكه معناى حقيقى به منزله گذرگاهى است براى رسيدن به آنچه كه هدف اصلى است ؛ براى مثال ، هدف اصلى در آيه فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ « 1 » تعجيز ، و در آيه كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ « 2 » تسخير ، و در آيه اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ « 3 » تهديد و انذار است ، اما « مستعمل فيه » در همه موارد ، بعث و تحريك اعتبارى است . نظريات ديگرى نيز در مسئله وجود دارد . نيز ر . ك : معانى صيغه امر . فاضل لنكرانى ، محمد ، سيرى كامل در اصول فقه ، ج 3 ، ص ( 357 - 345 ) . خضرى ، محمد ، اصول الفقه ، ص 227 . حقيقت طلب مباحث پيرامون چيستى طلب و رابطه آن با اراده مرحوم « آخوند خراسانى » در بحث طلب و اراده ، به اتحاد طلب و اراده در همه مراحل اتحاد در عالم مفهوم ، اتحاد در مصداق حقيقى ، اتحاد در وجود ذهنى و اتحاد در وجود انشايى اعتقاد دارد و فقط در مرحله انصراف ، اختلاف ميان آن دو را مىپذيرد ؛ به اين بيان كه اراده ، به اراده حقيقى و طلب ، به اراده انشايى انصراف دارد . ولى ديگران معتقدند اراده و طلب ، دو معناى مغاير هم بوده و هيچگونه اتحادى بين آنها وجود ندارد و هر دو واقعى مىباشند نه اينكه يكى امر اعتبارى و ديگرى واقعى باشد هرچند واقعيت اراده ، قائم به نفس ارادهكننده ، و واقعيت طلب همان سعى و تلاش خارجى و محسوس به دنبال مطلوب است . بنابراين ، طلب و اراده هر دو واقعيت خارجى دارند و از اين رو ، قابليت تعلق انشا را ندارند ، زيرا انشا به امر اعتبارى تعلق مىگيرد . به همين دليل ، بر خلاف مرحوم « آخوند » كه در باب هيئت افعل معتقد است انشا به طلب تعلق مىگيرد ، برخى معتقدند طلب يك واقعيت است و طلب اعتبارى وجود ندارد ؛ به اين بيان كه هرچند صدور امر از آمر نوعى تلاش و طلب است ، اما اين انشاى امر ، مصداق طلب است ؛ يعنى در قالب انشاى امر ، طلب در خارج تحقق پيدا مىكند ، اما بحث ما مربوط به يك مرحله قبل است و آن اينكه انشا به چه چيزى تعلق گرفته است ؛ آيا مىتوان گفت انشا به طلب تعلق گرفته است ؟ اگر انشا به طلب تعلق گيرد ، معنايش اين است كه واقعيتها قابل انشا مىباشد ، درحالىكه چنين نيست و انشا بايد به امر اعتبارى تعلق گيرد و آن امر اعتبارى همان بعث و تحريك اعتبارى مقابل بعث حقيقى است . نكته قابل توجه در اين نظريه اين است كه انشاى بعث و تحريك اعتبارى ، مثل امر به زدن ( اضرب ) از مصاديق طلب است ، ولى نفس بعث و تحريك كه منشأ ما است ، مغاير طلب است . اين عده قرينهاى هم براى ادعاى خود آوردهاند و آن اينكه ، در ماده طلب ، تعدد شخص لازم نيست ، بلكه وجود يك طالب و يك مطلوب كافى است ؛ براى مثال ، در « طالب دنيا » ، يك طلبكننده است و يك مطلوب ؛ درحالىكه در معناى بعث و تحريك ، تعدد شخص لازم است ؛ يعنى دو شخص
--> ( 1 ) . يونس ( 10 ) ، آيه 38 . ( 2 ) . بقرة ( 2 ) ، آيه 65 . ( 3 ) . نساء ( 4 ) ، آيه 40 .